بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
289
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
سبب آن خلطى بود كرم و تيز كه از دماغ بر انجا ريزد و از خوردن جوز مغز و شيرينىها بسيار افتد و اكثر با خارش و اندك سوزش و درد بود علاج گرفتن چيزهاى خنك بود در دهن از لعابها و غيرها و خوردن غذاهاى خنك و باشد كه بفصد و مسهل خنك حاجت آيد و از خوردن مذكورات سبقت حذر بايد كردن و غرغره به سركه و گلاب و عصير گشنيز آميخته و بايد رب انار و شاه توت در اكثر نافع بود و اللّه اعلم خارش كام سبب اين اكثر بلغمى شور بود كه از دماغ فرود آيد و در مقدمات نزلهء تر بسيار افتد همچو خارش گوش و پلك چشم علاج غرغره بايد كردن به سركه و گلاب و روغن گل آميخته و روغن بنفشه در بينى چكانيدن و غذاهاى چرب و نرم خوردن و مقدمهء نزله را علاج كردن و اللّه اعلم باب دهم در بيان احوال حلق و الهاى آواز و دم زدن چون لهات و لوزتين او حنجره و قصبه شش و حجامت از تركيب و وضع و منفعت اينها و امراض اين اعضا و اسباب علامات معالجات آنها امّا تركيب وضع و منافع اينها بدانكه گشادگى كه در درون دهنست از سوى پيش مهرها كه قصبه و مرى اندر ان نهاده است آن را حلق نامند و لهات كه آن را ملازه گويند گوشتىست نرم مخروطى بر نهايت كام و مجرى نفس آويخته محاذى سر و قصبه بغشاى رقيق پوشيده شده و منفعت اين آنست كه لختى مضرت هواى سرد و گرم و دود و غبار گرد را از حنجره قصبه شش باز دارد جهت رسيدن آنها اول مدد در فروبردن طعمه غذا به روى تا بلغزد و به حلق رود و به راه بينى بمدد نفس نيوفتد و هر كرا ملازه آويزد آواز او تغير كند و لوزتين يعنى دو مغز بادام و صمغ دو تا فزونيست از گوشت غليظ عصبانى همچو غدد مخلوق گشته و از سوى نهايت زبان بر دو طرف برامده همچون دو گوش طعام كه به حلق فرود آيد اندر ميان اين دو بگذرد همواره بآهستگى به حلق دررود و اين هر دو چون دو اصلند مر گوش را و حنجره سه غضروفست يكى را ورقى « 1 » گويند و آن بر نهايت زبان پيوسته است بوقت طعام خوردن سر سوى مهره كردن آرد و مجرى طعام را بپوشد دوم « 2 » را قدما لا اسم له گفتهاند برابر ورقى هشته است هنگام گشادن حنجره پشت آن سوى مهره كردن باشد سيم را بكمى گويند ميان و الذى لا اسم له مفصلىست هر دو بوقت طعام خوردن سوى ورقى ايند و آن را فروگيرند و پيوسته تا طعام و شراب بمجرى آواز فرو نرود بوقت سخن بكمى از پشت ورقى دور شود و حنجره گشاده گردد بدين سببست كه چون
--> ( 1 ) الدرقيه بالتحريك بمعنى سيرو در اصطلاح اطبا يكى از غضروف حنجره كه اصل او باصل زبان پيوسته است او را ورقى گويند از جهت آنكه مانند سير غازيان باشد 12 از بحر الجواهر ( 2 ) غضروف ثانى از غضاريف حنجره 12